... ...... گونه ای منش و رفتارست که آنرا "رفتار رگباری " گویند.کسی که در رگبار ناگهانی گرفتار شده است،اگر که نخواهد در باران خیس شود،هر چه تندتر می دود یا می کوشد که خود را به زیر ایوان خانه های کنار راه برساند...با این همه او خیس می شود... ..اگر اندیشه مان را از پیش برای خیس شدن در باران آماده داریم؛در چنین پیشامدی کمترین پریشانی نمی یابیم...این منش در هر کار و هر وضعی بهتر و برتر است... ......در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم. .... در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند: زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید!!! ....... خیلی دلم گرفته...خیلی... دوست دارم برم....دیگه حسته شدم...ازین دنیا دلم گرفته....هرچه باداباد..... ... از همین پیشِ پا سید علی صالحی ... آسمان ؛ آبی تر ، سهراب سپهری .. 

"مرام سامورائی"

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام.
همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام.
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست.
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست.
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست.
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام.
نه شکایت از دورنگیهای یاران کرده ام.
گرچه شکوه بر زبانم. میفشارد استخوانم.
من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام.
صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام.
دست تقدیر زمانم. کرده همرنگ خزانم.
پشت سر پلها شکسته. پیش رو نقش سرابی.
هوشیار افتاده مستی. در خرابات خرابی.
مهربانی کیمیا شد. مردمی دیریست مرده.
سرفرازی را چه داند. سر به زیری سرسپرده.
میروم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم.
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم.
بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم.
در سرود آفزینش نغمه ای موزون کنم.
در دو روز عمر خود بسیار هرمان دیده ام.
بس ملامتها کزین نامردمان بشنیده ام.
سر دهد در گوش جانم. موی همرنگ شبانم.
من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام.
زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام.
گر بمانم یا نمانم بندهء پیر زمانم
زمزه های خوندنم ، وسوه های رفتنم ، با تو هم اندازه میشه . . .
قد هزارتا پنجره تنهایی آواز میخونم ، دارم با کی حرف میزنم ؟ نمیدونم ، نمیدونم . . .
اینروزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره ، کاش میتونستم بخونم قد هزارتا پنجره . . .
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . . .
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . . .
حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نارفیق شدن . . .
حالا که میخوام شب و روز به هم دروغ بگن ساعت ها هم دقیق شدن . . .
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . . .
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . .

تا آن همه پسینهای دور
که در مِه به شب میزدند،
میان راه چیزهای عجیبی دیدیم
خطهای ناخوانا
سنگقبرهای شکسته
سکوت، ماه، علفهای شعلهور
رَدِ پای باد
و بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب ...!
راهبلدِ خستهی ما میگفت
اینجا همیشه پسینهای ساکتی دارد.
ما سردمان بود
همراهان ما ترسیده بودند
از راستهی گهواره فروشانِ شهر
تا خانهی گورکنانِ آسوده ... راهی نبود.
ما مجبور بودیم تمامِ آن راهِ رفته را
دوباره برگردیم،
اما یک عده بیجهت در سایهسارِ قندیلها
نه میآمدند، نه میرفتند
همان جا با بیل و کلنگِ گِلآلودشان در دست
بر و بر ... فقط نگاهمان میکردند
بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب میآمد
انگار هر کدام از دیگری و دیگری از دیگری میترسید
یکیشان پرندهی سَربُریدهای
لای پیراهن خود پنهان داشت
پشتِ کلوخهای کافور و یخ
رَدِ چیزی شبیهِ خوابِ انار چکیده بود
میگفتند گریههای کسی را
در نَم و نایِ چاهی دور شنیدهاند!
حالا این انارِ عفیف
غمگینترین بیوهی اردیبهشتِ بیرویاست.
راهبَلدِ خستهی ما میگوید
دقت کنید
صدای کندنِ گور میآید
این وقتِ شب انگار
کسی دارد خاطراتش را دَفنِ دریا میکند.
ما سردمان بود
خطهای ناخوانا، سکوت
سنگقبرهای شکسته، ماه
علفهای شعلهور، رَدِ پای باد
و بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب ...!
ما خیلی گشتیم
بالای همهی مزارهای جهان
فقط کمانچهزنی کور نشسته بود
داشت چیزی میخواند:
خوابِ انار!
خوابِ انار! ...
آب ، آبی تر
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ؛ گاز باید زد با پوست
آفتابی یکدست
سار ها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را ؛ می کنم دانه ، به دل می گویم :
خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد...
| Design By : Pichak |
