...

توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثل غربت شب بی انتهاست 
یه درخت تن سیاه سربلند 
آخرین درخت سبز سرپاست 
رو تنش زخمه ولی زخم تبر 
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست 
کندوی پاک دخیل و طلسم

چه پرنده ها که تو جاده کوچ 
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون
به تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی 
با یه خورجین قدیمی قشنگ
با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب 
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ

اون درخت سربلند پرغرور
که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر
که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صدای سبز خاک سربی ام 
صدایی که خنجرش رو بخداست 
صدایی که توی بهت شب دشت 
نعره ای نیست ولی اوج یک صداست

رقص دست نرمت ای تبر به دست 
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه 
توی ذهن سبز آخرین درخت
حالا تو شمارش ثانیه هام 
کوبه های بی امونه تبره
تبری که دشمنه همیشه ی
این درخت محکم و تناوره

من به فکر خستگی های پر پرنده هام 
تو بزن، تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۳ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()

......

 

 


 

 

گونه ای منش و رفتارست که آنرا "رفتار رگباری " گویند.کسی که در رگبار ناگهانی گرفتار شده است،اگر که نخواهد در باران خیس شود،هر چه تندتر می دود یا می کوشد که خود را به زیر ایوان خانه های کنار راه برساند...با این همه او خیس می شود...

..اگر اندیشه مان را از پیش برای خیس شدن در باران آماده داریم؛در چنین پیشامدی کمترین پریشانی نمی یابیم...این منش در هر کار و هر وضعی بهتر و برتر است...

"مرام سامورائی"

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()

 

......در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم.

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام.

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام.

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست.

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست.

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست.

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام.

نه شکایت از دورنگیهای یاران کرده ام.

گرچه شکوه بر زبانم. میفشارد استخوانم.

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام.

صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام.

دست تقدیر زمانم. کرده همرنگ خزانم.

پشت سر پلها شکسته. پیش رو نقش سرابی.

هوشیار افتاده مستی. در خرابات خرابی.

مهربانی کیمیا شد. مردمی دیریست مرده.

سرفرازی را چه داند. سر به زیری سرسپرده.

میروم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم.

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم.

بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم.

در سرود آفزینش نغمه ای موزون کنم.

در دو روز عمر خود بسیار هرمان دیده ام.

بس ملامتها کزین نامردمان بشنیده ام.

سر دهد در گوش جانم. موی همرنگ شبانم.

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام.

زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام.

گر بمانم یا نمانم بندهء پیر زمانم

....
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()

....

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند: زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()

.......

خیلی دلم گرفته...خیلی...

دوست دارم برم....دیگه حسته شدم...ازین دنیا دلم گرفته....هرچه باداباد.....

 

وقتی که دلتنگ میشمو همراه تنهایی میرم داغ دلم تازه میشه . . .
زمزه های خوندنم ، وسوه های رفتنم ، با تو هم اندازه میشه . . .


قد هزارتا پنجره تنهایی آواز میخونم ، دارم با کی حرف میزنم ؟ نمیدونم ، نمیدونم . . .

اینروزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره ، کاش میتونستم بخونم قد هزارتا پنجره . . .


طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . . .
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . . .

حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نارفیق شدن . . .
حالا که میخوام شب و روز به هم دروغ بگن ساعت ها هم دقیق شدن . . .

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . . .
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . .
 
 
..
...
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()

...

از همین پیشِ پا
تا آن همه پسین‌های دور
که در مِه به شب می‌زدند،
میان راه چیزهای عجیبی دیدیم
خطهای ناخوانا
سنگ‌قبرهای شکسته
سکوت، ماه، علف‌های شعله‌ور
رَدِ پای باد
و بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب ...!
راه‌بلدِ خسته‌ی ما می‌گفت
اینجا همیشه پسین‌های ساکتی دارد.
ما سردمان بود
همراهان ما ترسیده بودند
از راسته‌ی گهواره فروشانِ شهر
تا خانه‌ی گورکنانِ آسوده ... راهی نبود.
ما مجبور بودیم تمامِ آن راهِ رفته را
دوباره برگردیم،
اما یک عده بی‌جهت در سایه‌سارِ‌ قندیلها
نه می‌آمدند، نه می‌رفتند
همان جا با بیل و کلنگِ گِل‌آلودشان در دست
بر و بر ... فقط نگاهمان می‌کردند
بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب می‌آمد
انگار هر کدام از دیگری و دیگری از دیگری می‌ترسید
یکیشان پرنده‌ی سَربُریده‌ای
لای پیراهن خود پنهان داشت
پشتِ کلوخهای کافور و یخ
رَدِ چیزی شبیهِ خوابِ انار چکیده بود
می‌گفتند گریه‌های کسی را
در نَم و نایِ چاهی دور شنیده‌اند!


حالا این انارِ عفیف
غمگین‌ترین بیوه‌ی اردی‌بهشتِ بی‌رویاست.
راه‌بَلدِ خسته‌ی ما می‌گوید
دقت کنید
صدای کندنِ گور می‌آید
این وقتِ شب انگار
کسی دارد خاطراتش را دَفنِ دریا می‌کند.
ما سردمان بود
خطهای ناخوانا، سکوت
سنگ‌قبرهای شکسته، ماه
علف‌های شعله‌ور، رَدِ پای باد
و بوی بَدِ باران و آهک و اضطراب ...!


ما خیلی گشتیم
بالای همه‌ی مزارهای جهان
فقط کمانچه‌زنی کور نشسته بود
داشت چیزی می‌خواند:
خوابِ انار!
خوابِ انار! ...

سید علی صالحی


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()

...

آسمان ؛ آبی تر ،
آب ، آبی تر


مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ؛ گاز باید زد با پوست


آفتابی یکدست
سار ها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را ؛ می کنم دانه ، به دل می گویم :

خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود


می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد...

 

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()

..

 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
 
 
پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت :
 
(( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ))
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
 
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
 
چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد .
 
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
 
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
 
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
 
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
 
پیرزن با ناراحتی کفت:
(( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))
 
خدا جواب داد :
))بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی(( 
 
 
 
 
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
 
همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
 
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
 
زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
 
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
 
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
 
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
 
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
 
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
 
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
 
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
 
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
 
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
 
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
 
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
 
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
 
"شیخ بهایی"
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط جواد گائینی نظرات ()


Design By : Pichak